Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

The cake is a lie

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۳۰ ق.ظ

چند روزی می‌شود که یک خانمی را هی همه جا می‌بینم. در فروشگاه، توی اتوبوس، و حتی مطب دکتر دندان‌پزشکم.

این اتفاق من را به یاد اوایل دوره ی دبیرستان می‌اندازد و ساغر.

ساغر دختر خوب و آرامی بود که عملا کاری به من نداشت، اما تقریبا همه جا اتفاقی او را می دیدم و این من را می‌ترساند؛ حس شخصیت فیلم‌های ترسناک ژاپنی را داشتم که بچه‌های ترسناک بی هوا جلویشان ظاهر می‌شوند. حتی توی خانه هم انتظار داشتم با باز کردن در یخچال و کمد دیواری ساغر ظاهر شود.


همان سال بود که تصمیم گرفتم برخلاف اعتقادم مبنی بر تحریم کلاس زبان، حداقل یک ترم بین قشر زبان آموز بلولم و کمی سطح خودم را بسنجم؛ و یک روز بعد ظهر، وارد موسسه‌ای شدم که آن زمانها برای خودش اسم در کرده بود و برای تعیین سطح اسم نوشتم. وقتی که از اتاق ثبت نام بیرون امدم، ساغر را دیدم که روی صندلی نشسته و دارد از روی یک دفترچه چیزی می‌خواند. فردای آن روز او را در مدرسه دیدم، آرام ته کلاس نشسته بود و کتاب اینترچنج سبز را ورق می‌زد. و این یعنی دقیقا همان لولی بود‌ که من بودم. و شاید توی همان کلاس، که البته اینطور نبود.

معلم آن ترم آقای خوشرویی بود شبیه هوشنگ ابتهاج، با دست راستی که همیشه شکسته بود و ادعا می‌کرد که بیشتر عمرش در آمریکا  زندگی کرده. ادعایی که صحت داشت و من حسرت می‌خورم که  اگر در این سن با او آشنا شده بودم می‌توانستم چیزهای زیادی از او یاد بگیرم. چون در آن سنی که من بودم نهایت سوالاتم معنی اصطلاحات به کار رفته در آهنگهای ریکی مارتین بود که تازه الان می فهمم که بعضی هایشان چقدر آبروبر بودند، و معلم زبانم را تصور می کنم که چقدر به اینکه یک دختر ۱۵ ساله‌ی اسکل دارد این سوالات را می‌پرسد خندیده. البته چندبار هم بدون هیچ ملاحظه‌ای توی رویم قهقهه زده بود، و فکر می‌کنم آن وقتی بود که معنی she bangs را پرسیده بودم. شاید برای شما آنقدرها عجیب نباشد. چون شما من را در آن دوران ندیده‌اید که شبیه اِیمی فرا فاولر با آن عینک کائوچویی ته کلاس قوز کرده معلم را نگاه می کردم. 


ساغر را می‌گفتم. 

من هیچ وقت بیشتر از سلام و یک لبخند، با ساغر ارتباط کلامی-رفتاری خاصی نداشتم؛ اما سال بعد که مدرسه اش را عوض کرد به این فکر کردم که شاید وقتی که ادم یک نفر را اینطور همه جا می بیند، باید جلو ‌برود و با او آشنا شود. شاید قرار است نقش مهمی در زندگی اش ایفا کند. 

اما در دنیای مصنوع جات مثل بعضی بازیها و ‌فیلمها، چیزی که هی خودش را نشان می‌دهد، یا  میتواند کلید یک معما باشد یا صرفا یک المان برای برگرداندن ذهن از شواهد و کلید اصلی معما. و متاسفانه هنوز نمی‌دانم ساز و کار این قضیه در دنیای واقعی چطوری است. 


عنوان از  بازی portal 
۹۵/۱۰/۱۲ موافقین ۸ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۱۳)

ایمی فرا فاولر!!!
نتیجه گیریه منو هم به فکر فرو برد....
پاسخ:
حالا لزوما درست نیست، چیزی بود ک بهش فک کردم...
مثه ایمی هم دامن میپوشیدین؟! :)

پاسخ:
استغفرولا مملکت اسلامیه هااا
۱۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۴۳ من مُبهم
من که بودم  فقط ذهنم به عزرائیل میرسید
😓
پاسخ:
:)))))
:)) تصوری که از ۱۵ سالگیت کردم اینقدر خوب و بامزس که نمیدونی^ـ^

راستش منم همین فکرو کردم، از اول پست که از ساغر تعریف کردی تا همین پاراگراف اخر که به ذهنیتم اشاره کردی... به نظرم آدماهاو حضورشون تو زندگیمون یه کلافی هست که سر نخش وصله له یه قصه، شاید فانتزی باشه! ولی خب ، من از دنبال نشونه گشتن خوشم میاد:))
پاسخ:
خیلی خنگول بودم اون دوران :)) 
و خیلی افسرده :( کاش میشد رفت به اون دوران و بغلش کرد =_=
من بعضی وقتها می ترسم یک آدم باشم که جای اشتباهی ایستاده، خیلی وقتها خیلی جاها که می خوام برم با خودم فکر می کنم که اونجا اون موقع اون لحظه بودن من نظم زندگی رو بهم نزنه...

وای حضور ساغر رو خیلی خوب تصویر کردی، اما ، از این سوالات آبرو بر زبان انگلیسی همه ما در تینیجری پرسیده ایم و مسخره شده ایم ...
معلم مثل ابتهاجم آرزوست...
پاسخ:
اتفاقا پست تورو ک دیدم یاد این خاطره افتادم.
خاطره ی ساغر و اقاهه باهم، که با وجود ربط نداشتن اقاهه به این قضیه، یجوری همونجا گنجوندمش :))
۱۲ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۲ عاشق بارون ...
شاید هم از آشنا شدن با ساغر٬ آخرش برات یه سری خاطره ی بد و تلخ میموند که فراموش هم نمیشد! مثل من! به این اتفاق ها نمیشه اعتماد کرد.
پاسخ:
نمیدونم. شایدم اره، شایدم نه.
اتفاقات اینطوری مثه گربه ی شرودینگر میمونه
۱۲ دی ۹۵ ، ۱۹:۵۷ پـامـ ـوک
منم خیلی به این چیزا معتقدم که یه نفر الکی نمیاد سر راه آدم. همین اتفاق برای منم افتاده با مرگ هم کلاسی دبستانم. شبی یادش کردم و فرداش خیل اتفاقی اعلامیه اش رو روی دیوار دیدم. راهمو کشیدم و به بقیه خرید مشغول شدم اما باز همون روز خیلی خیلی اتفاقی مزون مامانش رو دیدم که پر بود از برگه های تسلیت چسبیده به درش. گفتم حتما باید تو مجلس ختمش شکرت کنم و رفتم مسجدش. الان خیلی جالبه که بگم اسمش ساغر بود!!
پاسخ:
ای وای... دختر طفلی :( روحش قرین رحمت 
شاید کمکی به حست کنه!
من همیشه دنبال این نشونه ها بودم، دنبال آدمایی که فک میکردم وارد زندگیم شدن تا مثلن سفیر صلح با درونی، پیام آور روزهای رنگی ای چیزی باشن! (یا اصن اینام نبود یه چیزی که متمایزشون کنه :)) یا اصن متمایزم نکرد نکرد اصن ) اما این تصادفیام رفیقی، مفیقی چیزی از توش درنیومد!
من الان فصل ۳ بیگ بنگو تموم کردم، فک کنم دیشب دیدم ایمی مست کرده بود شلدونو بوسید :)) ایمی خیلیییی پیشرفت کرده نمیدونم ایمی کدوم فصله :دی
پاسخ:
خیلی دنبال نشونه اینا نیستم، اما وقتی یکی اینجوری هی میاد جلوی آدم :/

+ منظورم فرمت ظاهری ایمی بود :)) همون اوایل اصن
بیخیال این خانمه نشید :-)
پاسخ:
چشم :))
۱۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۶ محمدرضا عاشوری
برا منم از این اتفاقا افتاده. لعنتی ها همه جا هستن :))
پاسخ:
ممکنه خودمونم برای یکی اینجوری باشیما :))
عجب. شاید روح بوده
پاسخ:
روح؟ :/
باید داستان از زاویه دید ساغرم جالب باشه :دی اینکه هرجا می‌رفته تو هم بودی :))


پاسخ:
تاحالا ازین زاویه نگاش نکرده بودم :))
۲۴ دی ۹۵ ، ۰۹:۴۵ Hurricane Is a little kid
هی!
چقدر خوب بود این :))
پاسخ:
مرسی 0_-

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">