Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

Tired, but not the kind of tired that sleep fixes

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۵۷ ق.ظ

کاسه ی زیتون روی پایم بود و داشتم از گوشه چشم به صفحه ی تبلتش نگاه میکردم و زیتون می خوردم. او هم داشت تلگرامش را بالا پایین میکرد و به قول خودش چرت میدید. نمیدانم چرا یکدفعه با لحن شوخی گفتم: کاش میشد آدم خودش را بیندازد دور...

او انگار که نشنیده باشد، همچنان تلگرام را بالا و پایین میکرد.

دلم می خواست حرف بزنم. اشک بریزم و بلند بلند گریه کنم. بگویم هرشب به این امید به خواب میروم که دیگر بیدار شدنی درکار نباشد، اگر که این درد اصلا اجازه ی خوابیدن بدهد. که با هر نفس تمام بدنم غرق درد می شود و دیگر از تحمل من خارج است...


امروز برای اولین بار به خودکشی فکر کردم. نه به انجامش، به اینکه فقط و فقط یک دلیل برای زندگی کردن پیدا کنم.

 نکردم. هیچ چیز.

جز اینکه صرفا فقط دلم میخواهد زندگی کنم.

میدانید، مثل جلسه ی امتحان می ماند. بعضی ها زودتر برگه شان را تحویل می‌دهند و می‌روند، چون آن بیرون کار مهمتری دارند یا شاید دیگر با برگه کاری ندارند. اما بلاخره بعد از یک مدت زمانی یک کسی می آید و برگه را از همه می‌گیرد، و من همیشه جزو افرادی بودم که تا ثانیه ی آخر برگه ام را نگه میداشتم، حتی اگر تمام سوالات و جوابها را چندبار مرور کرده بودم. بدون هیچ دلیل خاصی.

به نظرم زمان مثل شکلات مایع می ماند و زمانبندی مثل شکلات تخته ای واحد بندی شده. شاید فکر می کردم چرا یک تکه مربعی آخر شکلات داده شده را دور بیندازم درحالی که آن بیرون دریایی از شکلات هست که خودم باید قالب بندی و واحد بندی‌اش کنم. شاید هم میخواستم تا آخرش بمانم و ببینم چه میشود. اتفاقات کوچکی که در یک فضای کوچک و محدود می افتد بزرگتر و هیجان انگیزتر از همان اتفاق ها در فضای بزرگتر به نظر می آید. همانطور که یک اتفاق کوچک مانند بال زدن یاک پروانه برای مغز یک بچه ی کوچک هیجان انگیز تر است.

بدیهی ترین واکنش یک آدم هم در مقابل مرگ, مقاومت است. هرچقدر هم که نخواهد زندگی کند و هیچ دلیلی برای بودن نداشته باشد، اما میخواهد زنده بماند. میخواهد آن چیزهای کوچک هیجان انگیز در فضای محدود را ببیند. روزمرگی چیزها و آدمها را ببیند. یا شاید هم امتحان کردن چیزهای جدید و دوباره انجام دادن چیزهای خوشایند قدیمی، حتی اگر درحد تکه کردن نان سنگک و خوردن حاشیه های خرپ خرپی باشد. 

الان اینجا نشسته ام و درد دارد تکه تکه ام می کند، اما نمی خواهم هیچکدام از قطعات باقی مانده ی شکلاتم را دور بیندازم. شکلات بی نهایتی که هرتکه اش یک مزه ی خاص میدهد، و تا یکجایی اش برای خود خودم است و من هنوز به آن یکجا نرسیده ام، و همانقدر که برای زندگی کردن دلیل خاصی ندارم، برای مرگ هم بجز دردهای جانکاه جسمانی، دلیل بارز دیگری نمیبینم. شایدها را هم دور ریخته ام. برگه را داوطلبانه تقدیم نمی کنم، اما اگر کسی برای گرفتن برگه ام جلو بیاید مقاومت نمی کنم، چون شکلاتِ تمام آدم ها بلاخره یک روز تمام می شود....

۹۵/۰۹/۳۰ موافقین ۸ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۹)

۰۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۰ فیلو سوفیا
چه خوب نوشتی...حست رو داشتم کم و بیش.
ولی یه چیزی رو یادت نره: هر دردی ضعیفت نمیکنه. بعضی ها انقدر قویت میکنن که دیگه از هیچی نترسی. حتی از مرگ. من این قدرت نترسیدن رو دوست دارم. اینکه برای تجربه ی ادامه زندگی با شجاعت قدم برداری و برات مهم نباشه چی میشه فقط بخونیش و از نکات مهمش نت برداری!!
پاسخ:
امیدوارم... ممنون
من معمولا بعد از اینکه کارم با برگه تموم میشد برگه ام رو میدادم. اما موقع تحویل برگه مطمئن بودم دیگه کاری نمیتونم باهاش انجام بدم. گاهی هم واسم پیش اومده که هنوز جواب بعضی از سوالارو نداده بودم و یکی اومده و برگه رو به زور ازم گرفته. اینجور مواقع که میدونی میتونستی بهتر باشی و نشده، بیشتر اعصابت خورد میشه.
اما الان، فک میکنم هنوز رو برگه ام جاهای خالی زیادی دارم، هنوز برگه ام قسمتهای سفید فراوونی داره، با اینکه هنوز نمیدونم دقیقا چه چیزایی رو باید بنویسم ولی دلم هنوز رضایت نمیده که برگه ام رو تحویل بدم. فک کنم به امید امدادهای غیبی و شاید هم تقلب نشستم سر جلسه. یه دلیل دیگه که تمایلی برای دادن برگه ندارم اینه که از نتیجه اش میترسم، میترسم این آخرین فرصتها رو الکی و بیهوده از دست بدم و روزی که نتایج رو اعلام میکنن کلا مردود شده باشم و دیگه فرصت جبران نباشه. اینجوری حداقل میگم، خب تلاشم رو کردم و تا آخر جلسه به سوالا فک کردم و بعد از خوردن کیک و آب معدنی بلند نشدم از سر جلسه!
پاسخ:
منم به همین چیزا فکر کردم درواقع :))
ینی خواستم ببینم توی اون شرایط به چیا فک میکنم
type of tired that series like bigbang fix 
جمله به جمله پستتو تجربه کردم، تهش به این نتیجه رسیدم خودمو اذیت نکنم با فک کردن زیاد، اصن فک کردن مریضم کرده بود، سعی کنم فقط خوب بره جلو مثلن همون طور که گفتی با جا دادن چیزای جدید لابلای چیزایی که دیوونه م میکرد
و باور کن هیچی مثل آدم های جدید با دغدغه های مختلف نمیتونه حال آدمو خوب کنه، مقاومتو شدیدن کاهش میده
پاسخ:
زیاد ک بهش فک نمی کنم، فقط مواقعی ک اذیتم..
دغدغه های جدید رو هستم، ولی ادمای جدید رو نه... کشش شو ندارم..
تو پارسال این موقعِ منی...بگرد راهتو پیدا کن...خودتو مشغول کن...زندگی ادامه داره و تو برای چند دقیقه وایسادی که ببینی از کدوم مسیر باید بری...نذار این توقف از پا درت بیاره... این شکلات هارو باید دونه دونه مزه کنی...زودتر از موعد از سر امتحان بلند نشو...
پاسخ:
بلند که نمی شم، فقط گاهی فکر می کنم ک اگه بلند شم چی میشه
ینی بالا پایین می کنم خودمو یجورایی
جز اینکه صرفا دلم میخواد زندگی کنم! 
دیشب من این حسو داشتم... تلخ و ناامید کننده... 

پاسخ:
خیلی هم تلخ نیست
همین که آدم بفهمه که دلش می خواد زندگی کنه، حتی صرفا، بهرحال قشنگی خودشو داره
حالا من از دسته‌ای ام که همیشه زود بلند میشه، که همیشه هوله که ببینه بعدش چی میشه، که ناباورانه همیششه ذوق داره و امیدواره که بعدش چی میشه :/ بعد که می‌پره و برگه‌اشو می‌ده،  بعدش می‌بینه هیچ خبری نبوده عین توپی که بادشو خالی کنن فسسسس انرژی و ذوقش تخلیه میشه و یه مدت می‌ره تو لاک خودشو بی‌انگیزه میشه و افسرده و ملول سر می‌کنه تا دوباره موقعیتش پیش بیاد و بشینه و یه برگه بدن دستشو.... دوباره همون چرخه :/ 
من تقریبا توی همچین لوپی گیر کرده و روزگار سپری می‌کنم :/
پاسخ:
بهرحال اون وقت حق توئه. حقت رو دو دستی ننداز دور. 
من این حالت رو داشتم و تا حالا هم دو بار خودکشی کردم.
آدم به جایی میرسه که هیچ دلیلی برای زندگی نداره. همین حالا هم در جستجوی راهی برای رفتن هستم.
از مرگ هم ترسی ندارم.
پاسخ:
یا خدا :/
همونطور ک توی پست گفتم، وقتی یکی بهرحال میاد جونتو میگیره، چرا باید از الان بری تقدیمش کنی
۰۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۲ Vincent Valantine
هرچند حرف گفتن واسه این پست هست ولی صرفاً دوست دارم چند بار دیگه بخونمش و همینطور بخونمش :(
حالا بعداً هم میشه نظر داد :دی
پاسخ:
عجب :))
۰۲ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۸ Vincent Valantine
من این متن رو خیلی دوست دارم اصلاً برای خودم کپیش کردم داشته باشمش.
ای کاش امید و هدف خاصی واسه زندگی داشتم.
 راستی منم اینقدر می‎نشستم و برگه رو مرور می‌کردم که نگو هیچ وقت درک نکردم چرا بعضیا زود بلند می‎شند من که تا آخر آخرش مینشستم.
پاسخ:
هدفای کوچیک و بزرگ خوبن. ادمو به جلو میرونن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">