Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب

طبق معمول نصفه شب است و نمی‌دانم چطور باید نوشته‌ را شروع کنم؛ این دو چیز شاید از معدود مواردی باشند که هر سال با خودم به سال بعدی می‌برم، و الان هم که چندروز به سال نوی میلادی باقی مانده، تصمیم دارم سال 2021 را هم بی‌نصیب نگذارم.

من از سال 2000، منتظر فرارسیدن سال 2020 بودم، و الحق که سال عجیبی بود. من در این سال دوبار کرونا گرفتم، با عینک طبی خداحافظی کردم، تمام آزمون‌هایی که شرکت کرده بودم را مردود شدم، باز یک کار تفریحی جدید را امتحان کردم، و بدون اینکه حواسم باشد، خیلی نرم و آرام، وارد یک حیطۀ جدید شدم.

زندگی‌ام همچنان از شدت خالی بودن، غم‌انگیز است، اما خودم غمگین نیستم. یک چیزی در درونم، غم‌ها و شادی‌ها را از فیلتر عبور می‌دهد و نهایتا یک حس خنثی برایم می‌ماند. خیلی هم بد نیست، انگار داخل کلۀ آدم، هوا می‌چرخد و زمان می‌گذرد و یک‌هو سی ساله و چهل ساله و پنجاه ساله می‌شوم و یک روزی که می‌خواهم از پنجره، به آسمان خاکستری نگاه کنم، چشمم به انعکاس تصویر خودم، روی شیشۀ پنجره می‌افتد. آرام پنجره را باز می‌کنم و سوز برف، دماغم را می‌سوزاند؛ سرم را بیرون می‌برم و بوی برف و سرما را توی دماغم می‌کشم، شاید بدنم هم کم‌کم از پنجره بیرون برود و همانجایی که دانه‌های برف، می‌نشینند، فرود بیاید. شاید پنجره را ببندم و برای خودم چای درست کنم. اصلا نمی‌توانم تصور کنم که در پنجاه سالگی، کجا و مشغول چه کاری خواهم بود، همانطور که در 20 سالگی فکر می‌کردم که وقتی 30 ساله شوم، خانه و ماشین و شرکت از خودم خواهم داشت و الان حتی شغل درست حسابی هم ندارم. اما مطمئنا بچه‌ای در کار نخواهد بود و احتمالا خودم تنها یا شاید به همراه یک گربه یا یک آدم دیگر، در یک آپارتمان نقلی زندگی کنیم. 

راستش دلم نمی‌خواهد آینده را تصور کنم. آینده همان‌قدربرای من تار و مبهم است که آن آسمان خاکستری در روز برفی. ترجیح می‌دهم توی سرم همانطور هوا بچرخد و کار کنم و درس بخوانم و چیز یاد بگیرم. همه برای دل خودم. برای خالی نبودن زندگی. برای حتی کمی، غم‌انگیز نبودن. 

Faella
۰۳ دی ۹۹ ، ۰۷:۵۴ موافقین ۱۸ مخالفین ۱ ۵ نظر

نمی‌دانم چرا در این نیمه شب اواخر شهریور، از وسط درس به اینجا کشیده شدم، اما چند وقتی است چیزی دلتنگم می‌کند. چیز خاصی برای گفتن ندارم، این شش ماه انگار در سیاهچاله‌ای فرورفته و بدون اینکه اتفاقی‌ درش افتاده باشد، بلعیده شده.
فقط اینکه یک‌بار دیگر کنکور دادم و قرار است ده روز دیگر در آزمون نظام مهندسی شرکت کنم و درحال حاضر، سی و چند کتاب برچسب خورده دوروبرم پراکنده‌اند.
راستش خیلی دوست دارم این آزمون را قبول شوم، نه فقط از بابت شرایط کاری، صرف پروانه و مهر داشتن یک مدل حس آدم بزرگی در آدم ایجاد می‌کند و ذوقی که شاید گذرا باشد، اما به نظرم می‌ارزد که آدم برایش تلاش کند.
زندگی مخصوصا در این کشور، هر روز به آدم یادآوری می‌کند که خیلی به آینده دل نبندد و با همین چیزهای دل‌خوش‌کنکی جلو برود، که بعید نیست طناب بعدی دور گردن من باشد...

Faella
۲۳ شهریور ۹۹ ، ۰۳:۰۰ موافقین ۲۱ مخالفین ۱ ۸ نظر

از اتفاقات ترسناک اتاقم، یکی اینکه من پنجره را نمی‌بندم و شوفاژ را باز نمی‌کنم، اما می‌بینم پنجره بسته‌، و شوفاژ باز است.
البته ترس من از موجودات ماورا الطبیعه نیست، آلزایمر زودرس‌ موجود ترسناکتری است...

Faella
۲۸ فروردين ۹۹ ، ۰۷:۲۲ موافقین ۲۰ مخالفین ۱ ۱۱ نظر

در هرچیزی استثنایی وجود داره، مثل سطح الزامی شیشه وقتی تمام پنجره‌های یه فضا، روی یه دیوار باشن و فاصلهٔ اون دیوار تا دیوار روبرو بیش از ۴/۵ متر باشه. 

منتها این فکر که با خودت بگی من تو فلان چیز استثنام، بهمان قانون شامل من نمی‌شه، گاهی وقتا نتیجهٔ مخرب داره و باعث می‌شه به اندازهٔ پنجره‌های دیوارای دیگه تلاش نکنی برای جذب نور؛ گاهی وقتا هم به خودت می‌باوَرونی که بهرحال وظیفه‌ت ایجاد نورگیری و تهویه‌س، تحت هر شرایطی، اونوقته که چه رو پنج‌تا دیوار تقسیم بشی چه رو یکی، اون کاری که به عهده‌ته رو به بهترین نحو انجام می‌دی.

Faella
۲۶ فروردين ۹۹ ، ۲۲:۳۲ موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱ نظر

"Lyke-Wake Dirge"* شعری مذهبی به زبان انگلیسی قدیمی‌ است که سفر روح از زمین به برزخ و اتفاقاتی که برایش می‌افتد را توصیف می‌کند، این شعر در سال 1686 توسط آقایJohn Aubrey مکتوب شد اما قدمتش به قبل از آن می‌رسد. 

Faella
۲۴ فروردين ۹۹ ، ۱۶:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰ نظر

ساالها پیش، به یک بازی آنلاین به اسم جنگ خان‌ها یا خانوارز اعتیاد پیدا کرده بودم که نمی‌دانم هنوز هم هست یا نه، اما آن روزها اعتیادم به قدری شدید بود که حتی یکی از امتحانات آخر ترم دانشگاه را هم از دست دادم، چون با روز آزاد شدن قلعه‌ها مصادف شده بود و صرف عملیات قلعه‌گیری هم حدود 5،6 ساعت طول می‌کشید، بنابراین نه تنها تمام شب را بیدار بودم، بلکه سر جلسۀ امتحان نرفتم و آن درس را هم حذف شدم.

در گروه یا آن‌طور که می‌گفتیم، قبیلۀ ما، افراد تباه زیادی بودند. یکی تعریف می‌کرد که به خاطر قلعه‌گیری، عروسی پسرخاله‌اش _که خیلی هم به هم نزدیک بودند_ را از دست داده، و دیگری گفت تا به حال دوبار به خاطر بازی از کارش اخراج شده. اما تباه‌تر از همۀ ما، آقایی بود که دوتا بچۀ از آب و گل درآمده داشت، و نصف قلعه‌های منطقه را گرفته بود، البته دلیل تباهی‌اش این نبود.

روند بازی به این شکل بود که کلا 36 مرحله داشت، و چند ماه وقت داشتی خودت را به این مرحله برسانی، و قلمرو و تجهیزات برای خودت بسازی و بعد از آن، بازی ریست می‌شد و همه برمی‌گشتند به جای اولشان. افرادی بودند که سال‌ها بازی می‌کردند و گروه یا قبیلۀ خودشان را داشتند؛ معمولا با شروع راند جدید، همدیگر را پیدا می‌کردند و دوباره قبیله تشکیل می‌دادند. قبیلۀ ما، یک قبیلۀ متوسط بود که همه جور عضو داشت، قدیمی و کاربلد، تازه روی غلطک افتاده، یا حتی تازه‌کار و به قولی، راند اولی. آقایی که ذکرش رفت، رییس قبیلۀ‌مان بود، اما ارادت خاصی به یک قبیلۀ دیگر (که اعضایش از قدیمی‌ها بودند) داشت و آن‌هم نه ارادت معمولی، جوری پاچه‌خاریشان را می‌کرد که آدم شک می‌کرد وسط یک بازی است و به نظر می‌آمد این افراد در زندگی واقعی مافوقش بودند. حتی می‌شود گفت شدت پاچه‌خاری‌هایش از مناسبات اداری هم فراتر بود و انگار یک ارتباط ارباب-رعیتی واقعی بینشان بود.

یک روز آمد و از وزیر و ملکه (که من بودم) خواست که از قبیلۀ خودمان خارج شویم و بعد از دو روز، به آن قبیلۀ ارباب‌ها بپیوندیم و چند روزی آنجا بمانیم. در طی آن چند روز هم، نه تنها خودش تمام مدت در حال مدح و ثنای بزرگان قبیله بود، بلکه مدام به ما هم پیام می‌داد و مجبورمان می‌کرد که به آن افراد احترام بگذاریم و خلاصه رفتارش حسابی من را به فکر فرو برد و باعث شد بعد از آن راند، بازی را برای همیشه ترک کنم، چون خیال کردم که اگر این‌کار را نکنم، ممکن است سرنوشتی شبیه او پیدا کنم.

شاید حدود 10 سال از این اتفاق می‌گذرد، اما امروز با مشاهدۀ رفتار یک شخصی، این قضیه برایم تداعی شد و فکر کردم چقدر در زندگی ممنون کسانی هستم که با رفتار ناشایستشان، چیزهایی که نمی‌خواهم باشم را نشانم دادند و باعث شدند برای همیشه آن مسیر نادرست را ترک کنم.

Faella
۲۰ فروردين ۹۹ ، ۱۱:۰۵ موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۴ نظر

روز دوم فروردین سال 97، زانوی راستم به شکلی الکی، کاااملا الکی پیچید و مدت زیادی درگیرش بودم و هیچ‌وقت هم به طور کامل خوب نشد، اما چند روز بود به طور عجیبی درد می‌کرد و مامان پیشنهاد داد که هرشب، کمی روغن سیاهدانه بر رویش استعمال کنم و می‌شود گفت که واقعا نتیجۀ در خور توجهی در پی داشت. 
روغن سیاهدانه، بوی آزاردهنده‌ای دارد، اما برای من نوستالژیک است و یاد بی‌بی می‌اندازدم. بی‌بی مادر پدربزرگ مادری‌ام بود که وقتی من 5،6 ساله بودم، فوت کرد. از او چیز زیادی یادم نیست، فقط اینکه یکی از چشمانش، انحراف شدید به بیرون داشت، همیشه روی یک تشکچه می‌نشست و عصایش را به دیوار کنارش تکیه می‌داد، و همین بوی روغن سیاهدانه. فردای روزی که از دنیا رفت، در خانه‌اش در روستا مراسم گرفته بودند؛ تنها صحنه‌ای که یادم می‌آید این است که مامان یک کاسه آبگوشت مرغ دستم داده بود و خواسته بود روی پله‌های زیرزمین بنشینم و لای دست و پا نلولم.


چند سال بعد، خانه را خراب کردند و از آن زمینی برای 5 برادر باقی ماند که به سه قسمت تقسیم‌ش کردند، دو قسمت را یکی از اقوام خرید و برای خودش خانۀ ییلاقی ساخت، و یک سوم دیگر که زمین کوچکی بود هم ماند برای پدربزرگ.
زمین سالها بلا استفاده مانده بود؛ پدربزرگ دلش می‌آمد بفروشدش، اما همه می‌گفتند با توجه به متراژش، اصلا نمی‌ارزد که آدم برایش هزینه کند و چیزی بسازد. تا اینکه امسال دوباره دایی پیشنهاد ساختنش را داد  و باز همه مخالفت کردند، اما او همچنان بر ایده‌ش پافشاری کرد و معتقد بود پدر بزرگ و مادربزرگ حالشان در روستا خیلی بهتر است، چون کودکی و نوجوانی‌شان در آنجا گذشته و برایشان حال و هوای دیگری دارد. متراژش هم مهم نیست، همین‌که جایی باشد که گاهی نفسی بگیرند کافیست و خودش هم هزینه‌های پروژه و رفت و آمدهایش را تقبل می‌کند. این کار را هم کرد و 80 درصد پروژه پیش رفته بود که کرونا شایع شد. 
راستش را بخواهید، وقتی خبر ساخته شدن خانه را شنیدم، حس خوبی پیدا نکردم، چون احتمالا رفت و آمد ما هم به آنجا بیشتر شود و خب... این چیزی نیست که من دوست داشته باشم. 


من از کودکی عاشق روستایمان بودم، هم خود فضای روستا را دوست داشتم و هم اینکه معمولا جایی بود که همۀ فامیل دور هم جمع می‌شدند. با اینکه فقط یکی از دایی‌های مامان ساکن روستاست، اما عموها و عمۀ مامان و عموی بابا هم آنجا خانه‌های بزرگی دارند و خلاصه جا برای همه بود؛ ولی گردهمایی‌ها، معمولا در همان خانۀ کاهگلی دایی صورت می‌گرفت. آن خانه دو اتاق بزرگ روبروی هم دارد و در اینطور مواقع، راحت به دو بخش زنانه و مردانه تقسیم می‌شود که همه راحت باشند، اما بیشتر شب‌ها، توی حیاط زیراندازی می‌انداختیم و همه دور هم، تخمه می‌شکستند و از خاطرات می‌گفتند. 
حتی چند باری هم خودم بلیط گرفتم و با مامان و خاله و پسرها، راه افتادیم و به روستا رفتیم، چند روز پیش دایی ماندیم و برگشتیم و همان چندروز، به اندازۀ چند هفته به همه‌مان خوش گذشت.
اما از بعد مرگ مریم _یکی از دختران دایی_ جو آنجا برای همه سنگین و گرفته شده و دیگر مثل قبل، جمعمان جمع نمی‌شود؛ در این 5 سال، فقط یک‌بار، آن هم برای عروسی پسر بزرگ دایی به آنجا رفتیم. آن روز با اینکه همه خوشحال بودند، اما همچنان غمی در فضا بود که هیچ چیزی آن را خنثی‌ نمی‌کرد.
به غیر از آن، من از آن سفر کوچک چند روزه، چندتا عکس از مریم دارم  که مادرش هربار من را می‌بیند سراغشان را می‌گیرد، ولی مامان و مادربزرگ‌ها، با توجه به شناختی که از او دارند، به اتفاق گفتند هرگز عکسها را به او ندهم، چون حالش را  بدتر می‌کند، اما او هم دست بردار نیست و باعث می‌شود که نخواهم با او روبرو شوم. 
چند وقت پیش، مامان ایده‌ای را مطرح کرد، که پدربزرگ و مادربزرگ، بعد از چند سال بروند و  آنجا زندگی کنند تا حالشان بهتر شود، چون هوای روستا بیشتر بهشان می‌سازد و مشکلاتی که در اینجا دارند، کمرنگ می‌شود، فضا برای گشت و گذار هم بیشتر است و مجبور نیستند تمام روز را در یک آپارتمان قوطی کبریتی سر کنند.
البته هنوز این ایده را با خاله‌ها و دایی‌ها درمیان نگذاشته و فکر نمی‌کنم به خاطر بیماری‌های پدربزرگ و مادربزرگ با این طرح موافقت شود، چون باید مرتب کسی مراقبشان باشد که فشارشان را چک کند و حواسش باشد که قرص‌هایشان را بخورند، اما خودشان آنقدر برای خانۀ روستا ذوق دارند که بعید نیست آنقدر اصرار کنند تا عملی شود. 

به طور کلی احساسات متناقضی دربارۀ این اتفاق دارم، از جهتی، از ته دل آرزوی بهتر شدن حالشان را دارم و از جهتی... 

شاید این قضیه باید جهت دیگری نداشته باشد، باید ناخوشی‌های گذشته‌ را پشت سر بگذارم و باز بشوم همان دخترکی که با یک چوب بلندتر از قد خودش، دنبال گوسفندها راه می‌افتاد... 

Faella
۱۹ فروردين ۹۹ ، ۱۶:۰۵ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲ نظر

باران نم‌نم می‌آمد و من زیر طاق یکی از خانه‌های همسایه منتظر ماشینی که بابا گرفته بود، ایستاده بودم. حسابی دیرم شده بود و حس کردم به برنامۀ سورپرایزی که چیده بودیم نمی‌رسم، و وقتی سوار ماشین شدم و نیم ساعت تمام ته کوچۀ خودمان وسط ترافیک خشک شدیم، دیگر از نرسیدنم مطمئن شدم و پیام دادم که بعدا خودم را می‌رسانم. مدتی بعد، توی مترو نشسته بودم و تلاش می‌کردم جملاتی که در کتاب مبحث سوم مقررات ملی ساختمان نوشته را بخوانم و بفهمم، اما نمی‌توانستم فکرم را متمرکز کنم و از وسط اتفاقات اخیر، به بحث استانداردهای در و دیوار و ساختمان‌های مقاوم در برابر حریق بکشانم. کمی بعد، فقط فکر و خیالهای خودم نبود، دستمال کاغذی‌های متعدد روی پای دختری که کنارم نشسته بود، باعث می‌شد صدای گریۀ بی‌صدایش را توی سرم بشنوم. سرم را کمی به سمت صورتش برگرداندم و همزمان، قطره اشکی روی گونه‌اش غلطید. نمی‌دانم چه اتفاقی در من افتاد که دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و او بدون اینکه نگاهم کند، سرش را روی شانه‌ام گذاشت و شروع کرد به های های گریه کردن. سرش را به آرامی نوازش کردم، دو ایستگاه قبل از ایستگاه مقصد من، صورتش را پاک کرد و از جا بلند شد، لبخند کمرنگی به سویم روانه کرد و پیاده شد. دوباره با نگین تماس گرفتم و گفت دیگر دیر شده و نمی‌توانند بیشتر برای من صبر کنند؛ آدرس گرفتم و پیاده شدم. به این فکر کردم که کاش با خودم چتر آورده بودم، چون مسیرى که یادداشت کردم، خیلی کوتاه نبود؛ موقع بالا رفتن از پله برقى، به آدم‌ها نگاه کردم تا از خیس بودن لباس‌هایشان شدت باران را بفهمم، اما کسی خیس نشده بود. پایم را که از ایستگاه بیرون گذاشتم، انگار وارد شهر دیگری شدم. زمین خشکِ خشک بود و تعداد زیادى پلیس ضد شورش، اطراف ایستگاه و تئاتر شهر ایستاده بودند.
حدود یک ربع بعد، پیش بچه‌ها بودم و منتظر بودیم دوستمان از اتاق فرار بیرون بیاید و با کیک تولد سورپرایزش کنیم؛ ساعتى بعد طبقه پایین همان ساختمان دور یک میز نشسته بودیم و شخص متولد داشت با یک تکه مقوا کیک را برش می‌زد و دو ساعت بعد از آن، میز درازى را در یک کافه غصب کرده بودیم و چند نفر از بچه‌ها داشتند چنان با هیجان منچ بازى مى کردند که انگار وسط کانتر استرایک چند نفره‌ بودند.
تا پایان آن روز، آنقدر خندیده بودیم و توى سروکلۀ هم زده بودیم که در هنگام برگشت که باز تلاش مى کردم جملاتی که در کتاب مبحث سوم مقررات ملی ساختمان نوشته را بخوانم و بفهمم، فقط لبخند روى لبم بود؛ به نظرم آمد در طى این ماه، این اولین بارى است که لبخند مى‌زنم و فکر کردم که کاش آن دختر گریان هم الان خوشحال باشد. 
از بعد آن روز، همچنان پیش‌آمدهایی برسرمان آوار شد اما حداقل باترى ام شارژ شده بود و با انرژى بیشترى توى دل وقایع  رفتم. مى‌شود گفت این ماه براى من مثل خیار بود اما دقیقا برعکس؛ سروته‌ش شیرین بود و وسطش تلخ و یک جاهایى خیلى تلخ؛ از آن تلخ‌هایى که وقتى مزه‌شان روی زبان مى‌آید، آدم چنان مورمورش مى‌شود که انگار تمام سلول‌هاى بدنش جیغ مى‌کشند.
اما مهم این است که من از وسط این وقایع هم زنده بیرون آمدم؛ زخمى شدم اما زنده ماندم و حتى مى‌شود گفت که قوى‌تر شدم. انگار چکیده‌اى بود از اتقاقات ٦ ماه اخیر، و باید امتحانش را پس مى‌دادم و خب شاید بیست نشده باشم، اما قبول شدم. 

 

امروز، حدود بیست روز از نوشتن متن بالا مى‌گذرد و من عین این ٢٠ روز، هربار چشمم به پاراگراف آخر مى‌افتاد به فکر فرو می‌رفتم، واقعا قبول شدم؟ کى گفته؟ 
و واقعیت امر این است که هنوز درگیر زخم هایش هستم؛ انگار که عفونت کرده باشند، هر روز یک بساط جدید. شاید هم من توقع زیادى دارم و باید زمان بیشترى بگذرد. اما مى ترسم زمان بگذرد و برود، اما نه براى من...

Faella
۲۸ آذر ۹۸ ، ۱۴:۴۱ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

روی زمین نشسته‌ام و به پنجره نگاه می کنم. چند روز از این اتفاقات گذشته است، دیگر بوی دود نمی‌آید.
طی این چند روز اخیر، چند قلم از جهیزیۀ من را از انباری بیرون آوردیم و به قول مامان دست انداختیم. به ادارۀ برق مراجعه کردیم و گفتند بعد از تعمیر وسایل با هزینۀ خودمان، باید رسیدشان را ببریم تا در صورت تشخیص، ٢٠ درصد از خسارتش را پرداخت کنند؛ آن هم اگر، اگرررر صلاح دیدند.
مشکل اساسی در حال حاضر، یخچال است. مواد غذایی را به یخچال همسایه سپردیم و تا حد امکان مایحتاجمان را به صورت روزانه تهیه می‌کنیم، اما تا کی؟ فکر کردم بهتر است تا قیمتها بالاتر نرفته، فکری به حالش بکنیم. یخچال‌های موجود در دیجیکالا را جستجو می‌کنم و از اینکه نمی‌توانم هیچکدامشان را بخرم، از خودم شرمم می‌گیرد. از اینکه در سن ٢٨سالگی، به اندازه خرید یک یخچال هم پول ندارم. نوجوان که بودم، تصورم از ٣٠ سالگی‌ام، استقلال کامل و خانه و ماشین و شغل خوب بود که از بین این‌ها، حتی همان شغل را هم ندارم. حس استیصال و بی‌مصرفی داشتم، مثل آن یک ماهی که بابا ناپدید شده بود و کسی نمی‌دانست کجاست. پس از مدتی بی‌خبری، کم‌کم داشتیم به این اطمینان می‌رسیدیم که خب، حالا خودمانیم و خودمان. داداشه که دانش آموز بود و کسی که می‌بایست مسئولیت مالی خانواده را به عهده بگیرد، من بودم. برای هرکاری، هرکجا که بود، رزومه می‌فرستادم و مصاحبه می‌رفتم. ترسیده بودم، اما نمی‌توانستم از احوالاتم با کسی حرف بزنم. مامان شبانه روز گریه می‌کرد و نمی‌خواستم غم و ترس خودم را هم به دردهای او اضافه کنم. بلاخره کاری پیدا کردم که خیلی مناسب من نبود، مسیرش بسیار دور بود و به کاری که باید انجام می‌دادم هم، ذره ای علاقه نداشتم. در شرف پذیرفتنش بودم که خبری که منتظرش بودیم، رسید.
این بار هم تقریبا همان حس استیصال را داشتم ونمی‌دانستم باید چه طور شرایط را مدیریت کنم، با این تفاوت که این بار اوضاع از همه نظر فرق می‌کرد. به بابا دسترسی داشتم و به او را در جریان قضایا گذاشتم.

مامان با صدای شبه ناله‌ای صدایم می‌زند. آن روزی که برف آمد، سرخود بیرون رفته بود و دوبار زمین خورده بود و نمی‌توانست درست راه برود. آب خواست و گفت برای شام یک چیزی درست کنم و پهلو به پهلو شد. از بیرون صدای عربده و بعد شلیک چند تیر آمد و چند دقیقه بعد، جیغ و نفرین یک زن. مامان زیر لب گفت «چرا این بلاها سرمان مى آید؟ نکند برایمان دعا نوشته‌اند؟»
دلم مى‌خواست منظورش را نمى‌فهمیدم. در واقع، به خانوادۀ نامزد سابقم اشاره مى‌کرد که یک‌بار گفته بودند در خانه‌شان یک دعایی دارند که نمی‌دانم چه کار مى‌کند، و من فکر کرده بودم چقدر این آدمها ترسناکند.

مدتی بعد، داداشه از دانشگاه آمد و گفت اسلامشهر انگار جنگ شده... همه جا به هم ریخته بود و بانک و کلانتری را آتش زده بودند..و زیر لب با لبخند تاریکى گفت حیف که من آن روز آنجا نبودم.
من مى‌دانم ترسوتر از این حرفاست که کاری بکند، او و همسن و سالهایش، این شلوغی‌ها و جنگ را مثل بازی کامپیوتری می‌دانند. آنقدر حوصله‌شان سر رفته و کمبود هیجان دارند که می‌خواهند یک بساطی راه بیوفتد، شلوغش کنند و آدرنالین خون‌شان بالا برود، اما اگر یک تیر واقعی در صد قدمی‌شان در کنند، در جا خودشان را خیس می‌کنند و تا خود خانه، هرجا که باشد می‌دوند.

یک نفر دارد توی کوچه آکاردئون می‌نوازد و می‌خواند، صدای خندۀ چند بچه هم آن آوا را همراهی می‌کند. سرم را بین دستهایم می‌گیرم. چطور می‌توانند در این شرایط بخوانند و بخندند؟ همین چند دقیقه پیش اینجا تیر اندازی شده بود...

مرد داد می‌زند و چیزی می‌گوید. انگار زنگ تمام خانه‌ها را زده و هیچکس جوابش را نداده، نمی‌داند که حتی آیفونهایمان هم سوخته‌اند و اگر کسی با کسی کار داشته باشد، باید به صاحبخانه زنگ بزند که او به سرایدار زنگ بزند تا برود و در را باز کند، و اگر او نباشد، خودش چندین طبقه با پله پایین برود و این کار را انجام بدهد، چون آسانسور هم نداریم. احساس می‌کنم داریم در سال 1355 زندگی می‌کنیم، با این تفاوت که حداقل خانه‌های آن دوران، با شرایط هم‌خوانی داشت. 

نمی‌دانم. شاید واقعا برایمان دعا نوشته‌اند. و نه فقط برای خانوادۀ ما، بلکه یک نفر کل مملکتمان را نفرین کرده که روز خوش نبیند. شاید هم تمام اینها، نتیجۀ آن «مرگ بر..»ها و بد خواهی‌هاست که دارد به خودمان برمی‌گردد...

Faella
۲۹ آبان ۹۸ ، ۲۱:۰۴ موافقین ۲۱ مخالفین ۲ ۱۰ نظر

بوی دود و سوختگی مدار برقی خانه را پر کرده. کف اتاق نشسته‌ام و به پنجره‌ای که لحظاتی پیش در تلاش بودم تا درزگیرهایش را جدا کرده و بازش کنم، نگاه می‌کنم. سرم‌ پر از درد است. تقریبا تمام وسایل برقی‌مان و حتی آسانسور در اثر تک‌فاز شدن برق سوختند و صدای انفجار شارژر موبایل درست در کنار گوشم، سرم را و بویش بینی‌ام را پر کرده و هرچه کنار پنجره نفس می‌کشم، تاثیری ندارد. دستم هم بعد چند بار شستن، همچنان بوی سوختگی می‌دهد دلم می‌خواهد پوستش را بکنم. 

سابقا هربار شارژر گوشی‌ام را به پریز کنار تختم می‌زدم، فکر می‌کردم اگر این به هر دلیلی بترکد یا آتش بگیرد و من خواب باشم چه؟ بعد فکر می‌کردم چقدر مسخره. آخر شارژر چرا باید بترکد؟ از ترکیدن مایکروویو هم هراس داشتم و آن را بی اساس می‌دانستم که شکر خدای عزووجل و دولت فخیمه، این مورد هم جلوی چشمم به وقوع پیوست. با ادارهٔ برق تماس گرفتیم و گفتند وسایلتان را لیست کنید تا برایتان تشکیل پرونده بدهیم و این مزخرفاتی که همه‌مان می‌دانیم هیچ فایده‌ای ندارد. 

کف اتاق نشسته‌ام و نمی‌دانم باید چه کار کنم. باید تا فردا یک پروژه تحویل بدهم و هنوز نمی‌دانم لپتاپم هم سوخته یا نه. خانه را بوی سوختگی پر کرده و احتمالا باید درست کردن دندانم را به تعویق بیندازم. تازه مبلغ زیادی برای سرویس آسانسور پرداخت کرده بودیم و حالا باز... نمی‌دانم... دیگر انگار هیچ چیز نمی‌دانم...

Faella
۲۷ آبان ۹۸ ، ۱۱:۴۷ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

مدتها پیش، فیلمی دیدم که در پایان داستان، به مخاطب می‌گفت تمام اتفاقاتی که شاهدشان بودیم، صرفا ساخته و پرداختۀ ذهن یک پسربچۀ 8 ساله بودند.

امروز به این فکر می‌کردم که در روزهای اخیر، انقدر مسائل احمقانه با راه حل‌های احمقانه‌تر مطرح شده‌اند که آدم شک می‌کند که نکند من هم دارم در ذهن یک بچه زندگی می‌کنم؟ یک بچۀ لوس که وقتی که نمی‌تواند رضایت اطرافیانش را به دست بیاورد، لج می‌کند و سعی می‌کند یک چیزی که برایشان مهم است را از آنها بگیرد تا آدم شوند. وگرنه در کجای دنیا وقتی که مردم به چیزی اعتراض می‌‌کنند، حکومت می‌رود و اینترنت را محدود می‌کند؟ اصلا چطور ممکن است همه چیز از همه نظر انقدر ناجور باشد؟ انگار که موجودی که در سرش زندگی می‌کنیم، با ما لج باشد مثلا، و حتی انقدر دوستمان ندارد که نمی‌خواهد رهایمان کند و دارد با زجر دادنمان خودش را سرگرم می‌کند...

Faella
۲۶ آبان ۹۸ ، ۲۳:۴۰ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۴ نظر

نمی‌دانم این جمله را کجا و از چه کسی شنیدم، که «دنبال کردن وقایعی که آدم کنترلی بر روی آنها ندارد، اعتیادآور است».

این اعتیاد، می‌تواند در قالب دیدن سریال باشد، خواندن رمان، دنبال کردن وقایع زندگی اشخاص آشنا یا غریبه (از طریق یک آشنای مشترک، یا کانال/پیج شخصی)، یا حتی احوالات مریضی مانند نگاه کردن به پنجرۀ همسایه یا گوش دادن به مکالمات تلفنی دیگران. 

آدمیزاد علاقۀ زیادی به «در جریان بودن» دارد، حالا اینکه آن جریان به او ربطی داشته باشد یا اصلا دانستنش برایش مفید باشد، اهمیت خاصی ندارد. 

در واقع همین نیاز است که رسانه‌ها را به وجود آورده و به مرور زمان و با پیشرفت علوم آدم شناسی، به آنها شکلهای مختلفی داده تا به بهترین شکل بتوانند به این نیاز پاسخ بدهند. با پیشرفت علم و تکنولوژی، حالا ما می‌توانیم در مهمانی‌ها، دورهمی‌ها، محل کار و غیره بنشینیم و با ارائۀ مدارک موثق، از ازدواج، طلاق، خیانت و بچه‌دار شدن آدمهایی صحبت کنیم که در نیمکرۀ دیگری زندگی ‌می‌کنند و از این «در جریان بودن» کیف کنیم. 

Faella
۲۹ مهر ۹۸ ، ۰۶:۰۰ موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

دبستانی که اول دبستان درش درس می‌خواندم، دقیقا دور همان میدانی بود که خانۀ عمو احمد، عموی بزرگ مادرم در آنجا بود. محلۀ نارمک را هم که می‌دانید، تنها محلۀ میدان میدان تهران است، و اگر کسی جایی بگوید "میدان شصت"، شما می‌فهمید که منظورش کدام محله است. 

یک بقالی هم دور این میدان، و دقیقا روبروی کوچۀ مدرسه‌مان بود که همه‌اش منتظر بودم کمی پول دستم بیاید و از این مغازه شاهدانه بخرم، از آن شاهدانه‌هایی که بسته‌بندی باریک و بلند دارند و درشان با مقوایی مزیّن به عکس فوتبالیست‌های آن دوره مانند علی دایی بسته می‌شد. به طور کلی آن زمان‌ها به بسته‌بندی های باریک و بلند علاقۀ زیادی داشتند؛ چیپس‌ها هم به صورت بلند و باریک بسته بندی می‌شدند. شاید مد یا شیک بوده. نمی‌دانم.

 

من عاشق شاهدانه بودم، مادرم می‌گفت مگر سهره‌ای که شاهدانه می‌خوری؟

آن زمانها دایی‌ام سهره داشت. دو جفت. نوک یکی‌شان قرمز بود و من دلم می‌خواست مال من باشد، اما می‌ترسیدم نتوانم از پس نگهداری‌ش بربیایم و بمیرد. موقع غذادادنشان که می‌شد، کیسۀ شاهدانه را برمی‌داشتم و به سراغشان می‌رفتم، گاهی خودم هم ناخنکی می‌زدم. دایی می‌گفت به شاهدانه‌های پرنده دست نزن. پاک نشده‌اند. برایت شاهدانۀ خوراکی می‌گیرم. خودش دوم یا سوم راهنمایی بود. بعد از تعطیل شدن از مدرسه، دنبال من هم می‌آمد و گاهی با پول تو جیبی‌اش یا پولی که مادرم داده بود، برای من بستنی یا شاهدانه می‌خرید. 

من عاشق روزهایی بودم که می‌توانستم با او به خانۀ مادربزرگ بروم و با پرنده‌ها و حیوانات بازی کنم. هر دو دایی‌ام، عاشق نگهداری حیوانات بودند؛ همیشه چندتا مرغ و خروس و گاهی طرقه و بلدرچین توی حیاط می‌پلکیدند، چندتا پرنده توی قفس از ایوان آویزان بودند و چندباری هم لاکپشت و سمندر و ماهی و مار آبی آوردند که بعد از جیغ و داد خواهرها، مجبور به برگرداندنشان شدند. 

بزرگتر که شدند، سرشان به کار و درس و بعد هم دانشگاه گرم شد و دیگر وقت رسیدگی به این چیزهارا نداشتند، بعد هم که خانه را فروختند و آپارتمان نشین شدند. زمانی که خانه فروخته و بعد از مدتی تخریب شد، من تا مدت زیادی افسرده بودم؛ بیشتر خاطرات کودکی‌ام در حیاط آن خانه گذشته بود و آن درخت انجیر قطور توی باغچه، برایم یک سنبل خاص بود، که گفتند موقع تخریب به سختی از ریشه درآمده و من دردم گرفت. انگار بخشی از وجود خودم را کنده بودند. 

 

تمام این خاطرات، زمانی که بستۀ شاهدانه را توی دستم گرفته بودم، از جلوی چشمانم رد شد؛ همان شاهدانه، با همان فرم بسته‌بندی، اما به قیمت 5000 تومان. تازه عکس علی دایی هم نداشت. شاهدانه‌های زمان کودکی‌ام، یعنی دقیقا 20 سال پیش، 50 تومان بود. فکر کردم: هر صفر به ازای یک دهه. یک لحظه به نظرم آمد، یک دهه از زندگی یک آدم در برابر یک 0. یک هیچ. شاید اصلا حقیقت همین باشد... 

 

Faella
۲۴ مهر ۹۸ ، ۰۶:۵۲ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

فکر می‌کنم سال 2008 بود که عضو فیسبوک شدم. مدتی بود وبلاگ می‌نوشتم و برایم جالب بود سرویسی راه افتاده که می‌شود بدون یک کلمه حرف، به نویسنده‌اش بفهمانی که مطالبش را خوانده‌ای و دوست داشته‌ای. 
بعد می‌رسیم به آن سالهایی که فیسبوک و در پی آن، «لایک» مد شد؛ اصطلاحات و جک‌های فیسبوکی همه‌گیر شد و وقتی چیزی می‌گفتی که آدمها نمی‌فهمیدند یا چیزی نداشتند که در جواب بگویند، می‌گفتند: لایک!
از همان دوران، از فیسبوک و اینستاگرم و هرچیزی که لایک داشت متنفر شدم. از این حجم وسیع خبرهایی که دو ثانیه بعد فراموش می‌شوند. از اینکه آدمها با رول موس یا انگشت صفحه را بالا پایین می‌کنند و روی هر چیزی، از پارتی کامی گرفته تا خبر دزدیده شدن بچهٔ سه ساله، یک قلب یا انگشت شصت ‌می‌گذارند و رد می‌شوند؛ که این رفتار به مرور زمان بدتر هم شد. درحال حاضر، هر اتفاقی به سرعت نور وایرال می‌شود، یک عده واکنششان همچنان قلب گذاشتن و عبور کردن است، عده‌ای هم آن وسط وجدانشان درد می‌گیرد و آن مطلب را بازنشر یا استوری می‌کنند، اما کمتر کسی حاضر است کاری بیش از این انجام بدهد و حتی از روی کاناپه‌ای که لم داده یا تختی که دراز کشیده، بلند شود، چه برسد به اینکه بخواهد برود به طور فیزیکی به چیزی اعتراض کند، حتی اگر آن چیز حق خودش باشد. می‌نشینیم تا برایمان انجام بدهند و حاضر و آماده تقدیممان کنند. گرچه نقد و اعتراض هم بلد نیستیم؛ یا آنقدر طرف را می‌کوبیم تا له شود، یا آنقدر کوتاه می‌آییم تا خودمان له شویم.

داستان دختر آبی هم می‌گذرد، با این نتیجه که پیج‌هایی که از او طرفداری کرده‌اند دنبال کننده هایشان بیشتر شده و حالا می‌توانند با خیال راحت به فعالیتهای اقتصادی بپردازند، سلبریتیها محبوب‌تر شده‌اند، روشنفکرها افاضۀ فضلشان را کرده‌اند و خلاصه هرکسی تا هرجایی که دستش رسیده از سر این سفره نانی برداشته، مدتی بعد هم نمایش تمام می‌شود و همه به خانه‌هایشان می‌روند. این موضوع هم به مرور فراموش می‌شود و ما همچنان به دنبال موضوع هیجان‌انگیز جدید، صفحات را با انگشتمان بالا و پایین می‌کنیم و نهایت تکانی که به خودمان می‌دهیم این است که روی کاناپه جابجا می‌شویم. شاید به این فکر هم نکنیم که اگر هر کدام از ما سهممان را در این جریان انجام داده بودیم، شاید اتفاق دیگری رقم می‌خورد؛ بهرحال یک نفر نمی‌تواند بار مسئولیت ۸۰ میلیون نفر آدم را تنهایی به دوش بکشد...

Faella
۲۷ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۲ موافقین ۱۵ مخالفین ۲ ۴ نظر

در کشوی سمت چپ میز آینه‌ام، یک جامدادی کم ارتفاع کم عرض دراز هست که تولد ۱۶ سالگی‌ام هدیه گرفتم.

هدیه دهنده، طلیعه هم کلاسی اول دبیرستانم بود که تا اواسط سال دلم می‌خواست با او دوست شوم چون تنها کسی بود که در آن مدرسهٔ کپک‌زده و منافق خیز، علایقش شبیه به من بود. 

منافق‌خیز از این جهت که دربین شاگردان آن مدرسه، افراد خیلی کمی پیدا می‌شدند که خود واقعی‌شان بودند، و عدهٔ زیادی سرتاپا تظاهر بودند و سعی در این داشتند که پتهٔ همدیگر را روی آب بریزند. مدرسهٔ ما مذهبی و چادر اجباری بود، و عده‌ای بدون اینکه عقایدشان همسوی مدرسه باشد و صرفا به خاطر سطح علمی مدرسه ثبت نام کرده بودند و هر روز صبح درحال تا کردن چادرشان، از پارتی شب قبل تعریف می‌کردند. مخاطبینشان، عموما جلوی رویشان این صحبتها را همراهی می‌کردند و از دوست‌پسرها و دوردورهای واقعی یا تخیلی‌شان می‌گفتند، اما تا فردای آن روز، تمام آن صحبت‌ها توسط همان «رفقا» به مدیر و‌ ناظم گزارش داده می‌شد و خلاصه اتمسفر مدرسه، پر از دورویی و بی‌اعتمادی واختناق بود.

 

در این بین، طلیعه از معدود آدمهایی بود که خودش بود. مذهبی نبود، اما کاری هم به کسی نداشت و نه بلف می‌زد و نه سعی در تحت تاثیر قرار دادن کسی داشت. عشق فیلم بود و به طور کلی از شخصیت جالبش خوشم می‌آمد. دلم می‌خواست اتفاقی بیوفتد که بتوانم با او دوست شوم، چون من از آن آدمهای نامرئی بودم که نه کاری به کسی داشتم نه صدایی ایجاد می‌کردم و نه حتی پیشنهادی به کسی می‌دادم، در واقع اگر کسی به سمت من نمی‌آمد، شاید در تمام طول سال تحصیلی، یک جمله هم بینمان رد و بدل نمی‌شد.

نمی‌دانم چه شد، اما آن اتفاقی که منتظرش بودم، افتاد و دیالوگ‌های بینمان هر روز بیشتر می‌شد. همه را، از جمله مرا به فامیلی صدا می‌زد، اخلاقش تا حد زیادی پسرانه بود و حتی مرام و توداری و کلا مدل خاصی داشت که در دخترها کمتر دیده می‌شود. زنگهای تفریح، معمولا توی کلاس می‌ماندیم و راجع‌به فیلم و لینکین پارک و فوتبال صحبت می‌کردیم؛ اما آن روز که هدیه را جلویم گذاشت، حسابی شوکه شدم. اصلا باورم نمی‌شد که برای این آدم، اینقدر مهم بوده باشم که برایم هدیه بگیرد و فکر می‌کردم دوستی‌مان صرفا در حد صحبت برای وقت گذرانی باشد.

 

دوم دبیرستان، راهمان از هم جدا شد؛ من رشتۀ ریاضی را انتخاب کردم و او در کلاس بغل، انسانی می‌خواند. دیگر زیاد صحبت نمی‌کردیم، اما آرامتر شده بود و چشمانش دیگر برق شیطنت نداشت؛ دیگر موهایش را سه سانتی کوتاه نمی‌کرد و جدی‌تر شده بود. انگار غمی در دلش بود که اشتیاقش را کم‌سو کرده بود یا شاید هم، فقط بزرگ شده بود...

من سال بعد از آن، مدرسه‌ام را عوض کردم و دیگر او را ندیدم؛ اما حدود 10 سال پیش پروفایل فیسبوکش را پیدا کردم. عوض شده بود، آنقدر که حتی نتوانستم به او پیام بدهم. سالها گذشت و مدتی است که باز یادش افتادم، اما دیگر نمی‌توانم هیچ جای این سرزمین دیجیتال پیدایش کنم. 

خواهر کوچکترش را در لینکدین پیدا کردم؛ آن زمان 8،9 سالش بود اما الان مدیر فروش سامسونگ شده. می‌توانستم به او هم پیام بدهم تا رابط میان ما باشد، اما باز هم چیزی نگفتم و گذشتم. به فرض اینکه پیدایش هم کردم، اصلا چه بگویم؟ آدم چه حرفی دارد با کسی که 12 سال است او را ندیده، بزند؟ آن هم من، که بیشتر اوقات در مواجهه با آدمهایی که با آنها ارتباط روزانه دارم هم حرف کم می‌آورم. نهایتا بپرسم این سالها چه می‌کرده و الان چه می‌کند و او هم همین سوالات را از من بپرسد و بعد... بعد؟ اگر به من باشد، دیگر حرفی پیدا نمی‌کنم. نه که تمام این تلاشها در جهت رفع فضولی بوده باشد، حتی می‌توانم بگویم اینکه چه کار کرده یا می‌کند آنقدرها برایم مهم نیست... 

راستش، دلم می‌خواهد به او بگویم که هدیه‌اش، همان جامدادی کم ارتفاع کم عرض دراز را هنوز دارم و در کشوی سمت چپ میز آینه‌ام، در کنار چیزهای دوست داشتنی‌ام گذاشته‌ام. بگویم خیلی وقتها می‌شود که ناخودآگاه یادش می‌افتم. بگویم متاسفم که آن سالها از غمش نپرسیدم و دیگر سراغش را نگرفتم. بگویم...

اما اگر اصلا مرا یادش نباشد چه؟ بهرحال 12 سال مدت کمی نیست و همه مثل من درگیر ضبط و ربط خاطراتشان از آدمها نیستند، بعضی‌ها هم _حتی اگر به جا هم بیاورند_ نمی‌خواهند ارتباطشان را از نو بگیرند و یک آدمی که دیگر شناختی از او ندارند، به زندگی‌شان راه بدهند. کاش فقط بتوانم به او یک جمله بگویم: هدیه‌اش، همان جامدادی کم ارتفاع کم عرض دراز را که آن روز صبح پیچیده در کاغذ کادوی بنفش روی میزم گذاشت، هنوز دارم...

Faella
۱۷ شهریور ۹۸ ، ۰۵:۳۲ موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۸ نظر