Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب

1402

يكشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۱:۳۷ ب.ظ

«هاهااااا باختی! پاشو ظرفارو بشور!»


پاهایم را روی مبل می‌اندازم و آنقدر به پهلویش فشار می‌آورم که مجبور به بلند شدن شود. دستۀ کنسول را روی مبل کناری می‌اندازد، از جایش بلند می‌‌شود و انگشت اشارۀ تهدید‌آمیزش را به سمتم می‌گیرد: «فردا می‌برمت! حالا می‌بینی!»
جوابش را با زبان درازی می‌دهم و با سر به ظروف نشسته اشاره می‌کنم. غرولند‌کنان به سمت سینک ظرفشویی می‌رود و من هم سعی می‌کنم یک دست دیگر بازی کنم، اما بدون او اصلا کیف نمی‌دهد. دسته را همانجا رها می‌کنم و به سمتش می‌روم: «من امشب ظرفهارو تقبل می‌کنم، به یک شرط.» سرش را بالا می‌آورد و گل از گلش می‌شکفد، و بدون اینکه منتظر شرط من باشد، شروع به باز کردن پیشبند می‌کند. می‌خواهم بگویم که چون در باز کردن پیشبند عجله کرده، پس شرط و پاداشی در کار نخواهد بود و باید به کارش ادامه دهد، مثل این سنسی‌ها (اساتید نینجا) که وقتی شاگردشان دستش را برای دریافت شمشیرش دراز می‌کند، عصبانی می‌شوند که چرا شاگرد صبور نبوده تا شمشیر به او تقدیم شود و حالا باید مدتی ریاضت بکشد و به سفر تهذیب نفس برود. 
اما می‌دانم که او کلا میانه‌ای با این گونه تنبیهات و مهمتر از آن، با صبوری ندارد؛ پس سریعتر شرطم را مطرح می‌کنم: «باید اینجا بنشینی و برام ساز بزنی، هیچگونه بهانه‌ای هم پذیرفته نیست.» شانه بالا می‌اندازد و به سمت اتاق می‌رود تا سازش را بیاورد. هروقت از ساز زدن طفره می‌رود، او را در شرایط بدتری قرار می‌دهم تا مجبور به موافقت شود و جالب اینجاست که هربار هم گول می‌خورد. اصلاً باید این ساز زدن‌های هر شبه را در شروط ضمن عقدمان جا می‌دادم تا نتواند در برود. 

ساعتی بعد، هر کداممان کله‌مان را توی مانیتور فرو کرده‌ایم؛ او پروژۀ جدیدش را ران می‌کند و من هم پروژۀ خودم را که قرار است به زودی اجرایی شود، چک می‌کنم. استرس دارم . باید فردا قبل از سرکشی به ساختمان پروژه، به کارگاه خودم هم سری بزنم. قدم زدن در کارگاهم، همیشه حالم را خوب می‌کند؛ بر خلاف پروژه‌های ساختمانی که تماماً پر از استرسند، اینجا، بین این آدمها همیشه آرامش دارم. می‌دانید، اینکه حس می‌کنم "واقعا" کاری انجام داده‌ام و خانواده‌هایی از قِبل این‌کار، به نانی می‌رسند، قلبم را خوشحال می‌کند.
اوایل، او هم مثل پدرم، با این ایده موافق نبود. می‌گفت هدر دادن هزینه و انرژی است و اگر نشود چه؟ اصلا مگر می‌توانی؟
اما توانستم، و حس مادری به این کارگاه دارم. حتی او هم دوستش دارد و گاهی همراه من به آنجا می‌آید. حالا دیگر نفیسه را درک می‌کنم که می‌گفت انگار سایه دخترمان است. 
آها! از سایه بگویم. اوضاعش خوب است، حسابی شناخته شده و گره از کار خیلی‌ها باز کرده و همچنان می‌کند. من هم علاوه بر کارگاهم که به طور رسمی با سایه همکاری دارد، خودم هم گاهی اگر کمکی از دستم بربیاید دریغ نمی‌کنم. 

از زندگی خودمان بگویم. بلاخره خانه‌مان را ساختیم و خودمان رنگش کردیم و ساخت و طراحی مبلمان و میز و صندلی‌هایش را با کمک دوستی، به سرانجام رساندیم، و حالا همه چیز مال خودمان و از خودمان است. او گاهی به شوخی می‌گوید: «تو اگر می‌توانستی، ماشینمان را هم خودت می‌ساختی.» 
راست می‌گوید. من واقعا از هیچ چیز به اندازۀ ساختن لذت نمی‌برم و خوشحالم که او با اینکه خیلی این علاقه‌ام به خلاقیت و ساخت را درک نمی‌کند، اما به آن احترام می‌گذارد. مثل من که علاقۀ او به همهههه نوع خوردنی را درک نمی‌کنم، اما به آن احترام می‌گذارم. 

 

روز بعد، روی یک صندلی در کارگاه نشسته نشسته‌ام و به پنج سال قبل فکر می‌کنم، زمانی که این نامه را به خود الانم نوشتم چون سه سال قبل از آن، این نامه را به پنج سال بعدم نوشته بودم و کلا متوجهید که من به عدد 5 خیلی علاقه دارم. 

 

با تشکر به لیلا جانِ جانان بابت دعوت، 
و آقا رامین بابت راه‌اندازی این بازی. 
بودنتان مستدام رفقا!

۹۷/۱۲/۱۹ موافقین ۱۱ مخالفین ۰
Faella

نظرات  (۹)

همۀ صفحه‌ها رو باز کردم، بعد همینطوری که داشتم یکی یکی می‌خوندم دیدم یکیش نوشته 1402. اگر 1404 بود فکر می‌کردم پیغام خطای 404 داده سیستمم :)))

پاسخ:
:))) 

خوشحالمون کردید با برگشتتون :)
اون قسمت از فرندز که ریچل و فیبی توی کافه نشستن و می‌گن چقدر برای چندلر و مانیکا خوشحالن، از 5 درصد حسادت شروع می‌شه و نهایتا به 20 درصد حسادت و 80 درصد خوشحالیِ قلبی برای اون تا می‌رسن؛ منم همین ترکیب حس و درصد رو داشتم. حسادت به خاطر این فریم زیبا و خوشحالی از تحقق خواسته‌هات...
که آه خدای شکوفه‌ها، به حق فصل رویش و سبز شدنی که در پیشه، رویاها و اهداف ما رو به حقیقت پیوند بزن. 

تاریخ نامه‌ی من 1401 استش، سی سالگی...
پاسخ:
مرسی :))) 

من 1400، سی سالم می‌شه :)) ولی خب بعید می‌دونم تا اون موقع بتونم به اینا برسم. برسیم یعنی.
پنج سال کمه آقا. یه پنجاه سالی می‌رفتی جلوتر خب. من مشتاقم موقعیو ببینم که داریم دنبال دندون مصنوعیمون می‌گردیم و آلزایمرم داریم و نمی‌دونیم کجان :دی 
امروز تو آشپزخونه یادم نیست چی دیدم که سلسله‌طور یاد چیزای مختلف افتادم و بعد رسیدم به تو و یاد تو افتادم. یادم هم نیست از چی رسیدم به تو :))
پاسخ:
من نمی‌دونم پنجاه سال دیگه اصلا زنده‌م یا نه :| 
دلم می‌خواست چیزی بنویسم که آرزو و رویا نباشه، و واقعا پنج سال بعد همینجا باشم و اگر خدا بخواد، خواهم بود. 

+یعنی چی می‌تونسته بوده باشه؟ :-؟ کیک؟ چیزکیک؟ ماکارونی؟ هخامنشیان؟ :-؟
پارسال نوشتم نامه رو و اون موقع امیدوارتر از الآنم بودم، گرچه اگه منطقی بنگرم اون عدد سی یه چیزی مثل 20 یا 25ای خواهد شد که فکر می‌کردم قراره چه رخدادهای عظیمی رو در پی داشته باشن. اما در کل امیدوارم دهه‌ی سی یکم متفاوت‌تر باشه، دغدغه‌های اولیه رو رد کرده باشیم و یکم بیشتر توی بطن زندگی و لذت بردن از دستاوردهامون باشیم :)
پاسخ:
اخ اخ‌.... منم ۵ سال پیش فکر میکردم سی سالگیم چییب بشه. ولی خب الان...
۲۰ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۵۲ نیــ روانا
اوه فائزه
من اصلا عنوان رو درک نکردم و تنها چیزی که به فکرم نرسید این بود که سال باشه
خلاصه عین ی روزنگار خوندمش
چون گروه اونور خبر داشتم که گفتی خونه میخوای رنگ بزنی و ..
فکر کردم واقعا اینا اتفاقات این روزای زندگیته
اون حس پلی استیشن بازی کردنه هم که برای من کاملا ملموس هست
خلاصه تهش حالم یجوری شد که هنوز برنگشتم به حالت دیفالت و از همین آشفته نویسیم فکر کنم مشخصه که هنوز تو شوکم :دی
پاسخ:
خب فکر می‌کنم قرار نبوده خیلی چیز عجیب غریبی بنویسیم و خب بعضیاش واقعا در جریانه الانم.
فقط اینکه خونه رو خودمون نساختیم و من هم کارگاه ندارم و مهندس ساختمون هم نیستم هنوز و نمی‌تونم پروژهٔ ساختمونی انجام بدم 😅
خیلیییی همم عالییییی :) قلب
:***
پاسخ:
^+^ :***

الحق تنها بازی کردن اصلا حال نمیده :))
پاسخ:
شاهد از غیب رسید :))
خیلی هم دوس داشتنی و فاعلا طور:)))
پاسخ:
مرسییی :))

کلا حس قلب قلبی داشت نوشتت، دلم قنج رفت واسه ۵ سال دیگه که این شکلی باشی.

من هیچ وقت نامه های این مدلی ننوشتم واسه آیندم ولی حس می کنم نوشتنش باید حس خوبی به آدم بده😉

پاسخ:
متاسفانه نمی‌شه... 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">